در این موقع ملك شاه رو به وزیر نمود و سؤال كرد: آنچه علوى گفت صحیح است؟


وزیر: آرى! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل كرده‌اند.


علوى: اگر لعن صحابه حرام است و باعث كفر می‌گردد، چرا معاویة بن ابوسفیان را كافر نمى‌دانید و فاسق و فاجرش نمى‌شمارید با اینكه او، چهل سال على‌بن ابیطالب× را كه از صحابه بود لعن می‌نمود و این كار، هفتاد سال رواج داشت؟!


ملك شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگرى بپردازید.


عباسى به علوى گفت: یكى از بدعت‌هاى شما شیعیان این است كه به قرآن اعتقادى ندارید.


علوى: نه، این شمایید كه قرآن را قبول ندارید و این یكى از بدعت‌هاى اهل‌سنت است. شاهد آن، این است كه می‌گویید: قرآن را عثمان جمع آورى نمود.[1]


از شما می‌پرسم آیا پیامبر نسبت به خطر پراكندگى قرآن ناآگاه بود كه قرآن را جمع آورى نكرد تا آنكه عثمان آمد و بدین كار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پیامبر جمع نشده بود در حالى كه پیامبر به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر كه قرآن را ختم كند براى او فلان مقدار اجر و ثواب است»!


آیا ممكن است به ختم قرآن دستور دهند با اینكه پراكنده است و هنوز جمع نشده است؟!


آیا مسلمانان ـ با در اختیار نداشتن تمام قرآن ـ در گمراهى بسر می‌بردند تا اینكه عثمان آنها را نجات داد؟![2]


چون سخن بدینجا رسید ملك شاه رو به وزیر كرد و گفت: آیا این گفته علوى صحیح است كه اهل‌سنت معتقدند قرآن را عثمان جمع آورى نمود؟


وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور گفته‌اند.





علوى: اى پادشاه! بدان كه شیعه معتقد است قرآن در زمان پیامبر به همین صورت كه الان می‌بینید جمع آورى شد، نه حرفى از آن كم شد و نه حرفى به آن اضافه شد. اما اهل‌سنت می‌گویند:


در قرآن، كم و زیاد شد و آیات آن جابجا گشت و پیامبر آن را جمع نكرد و عثمان پس از آنكه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع آورى آن كرد.


عباسى فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، شنیدى كه این مرد، عثمان را خلیفه نمى‌داند و او را امیر می‌نامد.


علوى بلافاصله جواب داد: آرى، عثمان خلیفه نبود.


ملك شاه: چرا؟


علوى: چون شیعیان معتقدند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان باطل بوده است.


ملك شاه با تعجب پرسید: براى چه؟


علوى: زیرا عثمان توسط شوراى شش نفره‌اى به خلافت رسید كه عمر آنها را انتخاب كرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نكردند، بلكه دو یا سه نفر با انتخاب او موافق بودند. پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر است.[3] عمر هم با وصیت ابوبكر به خلافت رسید. پس مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبكر است، و به خلافت رسیدن ابوبكر هم به واسطه انتخاب گروه‌اندكى بود كه با شمشیر و زورگویى بدین عمل اقدام كردند. پس مشروعیت خلافت ابوبكر هم به اسلحه و زور بود، به همین جهت عمر درباره او گفته است:


«کانت بیعة الناس لأبی‌بکر فلتة من فلتات الجاهلیة وقی الله المسلمین شرّها فمن عاد إلیها فاقتلوه»[4]


بیعت مردم با ابوبکر لغزشی از لغزش‌های جاهلیت بود که خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود. پس هر كه دوباره به این روش روى آورد او را به قتل رسانید». خود ابوبكر نیز می‌گفت:


«أقیلونى فلست بخیركم وعلىّ فیكم»[5]


«مرا رها كنید! آنگاه كه على در بین شماست من بهترین شما نیستم».


بنابراین، شیعیان معتقدند كه خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است.


ملك شاه رو به وزیر كرد و گفت: سخنانى كه علوى از ابوبكر و عمر نقل كرد، صحیح است؟


وزیر: آرى، مورخان این گونه ذكر كرده‌اند.


ملك شاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم می‌شماریم؟


وزیر: به خاطر پیروى از نیاكانمان.


علوى به شاه گفت: از وزیر بپرس كه: آیا حق سزاوار پیروى است یا نیاكان؟ آیا پیروى از گذشتگان و ضدّیت با حق، مشمول این فرموده خداى تعالى نیست:


«إنّا وجدنا أبائنا على أمّة وإنّا على آثارهم مقتدون»[6]


«ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و از پى ایشان می‌رویم».


ملك شاه رو به علوى كرد و گفت: اگر آن سه نفر خلیفه پیامبر نیستند، پس خلیفه پیامبر خدا كیست؟


علوى: جانشین پیامبر|، امام على‌بن ابیطالب× است.


ملك شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبر است؟


علوى: زیرا پیامبر، او را به عنوان جانشین خود برگزیده است و در موارد زیادى، او را به جانشینى خود معرفى نموده است.[7] از جمله
هنگامى كه مردم را در منطقه
 اى بین مكه و مدینه كه به آن غدیر خم می‌گفتند، جمع نمود و دست على را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود:


«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»[8]


«هر كه من مولاى او هستم، على نیز مولاى اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و یارى كنندگان او را یارى فرما و كسانى كه او را واگذارند، واگذار!».


آنگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان كه یكصد و بیست هزار تن بودند، فرمود:


«سلّموا على علىّ بإمرة المؤمنین،


«با عنوان امیر مؤمنان، به على سلام كنید».


مسلمانان یكى پس از دیگرى نزد على می‌آمدند و می‌گفتند: السلام علیك یا أمیر المؤمنین. ابوبكر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت:


«السلام علیك یا امیر المؤمنین! بخ بخ لك یا ابن ابى طالب! أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة»[9]


«سلام بر تو اى امیرمؤمنان! آفرین، آفرین بر تو اى فرزند ابوطالب! اكنون تو مولاى من و همه مردان و زنان مؤمن گشتى».


بنابراین جانشین شرعى پیامبر|، على‌بن ابیطالب است.


سخن كه بدین جا رسید، ملك شاه به وزیر گفت: آیا آنچه علوى در مورد جانشین پیامبر می‌گوید، صحیح است؟


وزیر: آرى، مورخان و مفسران چنین ذكر كرده‌اند.[10]


ملك شاه دستور داد كه سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگرى بپردازند.


عباسى بحث تحریف قرآن را مطرح كرد و به علوى گفت:


شیعیان قائل به تحریف قرآن می‌باشند.


علوى: این گونه نیست، بلكه نزد شما اهل‌سنت چنین مشهور است كه قرآن، تحریف و در آن كم و زیاد شده است.


عباسى: این دروغى آشكار است.


علوى: مگر شما در كتابهایتان روایت نكرده‌اید كه آیاتى درباره «غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس آن آیات نسخ و از قرآن حذف گردید؟


سخن علوى بر ملك شاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى ادعا می‌كند، صحیح است؟


وزیر: آرى، مفسران این گونه ذكر كرده‌اند.[11]


ملك شاه: پس چگونه می‌توان به قرآن تحریف شده اعتماد نمود؟!


علوى به سخن آمد و گفت: اى پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این گفته اهل‌سنت است. بنابراین، قرآن نزد ما قابل اعتماد است، اما به اعتقاد اهل‌سنت نمى‌توان بر آن اعتماد نمود.


عباسى به علوى گفت: روایاتى در كتاب‌هاى حدیث شما در این باب وجود دارد و برخى از علمایتان نیز قائل به تحریف شده‌اند.


علوى:  نخست این كه احادیثى از این دست در كتاب‌هاى ما كم است.


دوم این كه این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه است تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیك آنها را خدشه دار كنند.


سوم این كه سندهاى این احادیث ضعیف است و راویان آنها مورد وثوق و اطمینان نیستند و آنچه از بعضى از علما نقل شده، قابل اعتنا نیست، و علماى بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمى‌باشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهل‌سنت نیست كه می‌گویید خداوند آیاتى را در ستایش بت ها نازل نمود و ـ نعوذ بالله ـ گفت:


«تلك الغرانیق العلى منها الشفاعة ترجى»


«آنها بت‌هاى بلندمرتبه‌اى هستند كه از آنها امید شفاعت می‌رود».